قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4525
تاريخ الفي ( فارسى )
و جمعيت انبوه بر ايشان جمع شد . سليمان خان طاقت نياورده به ديار بكر رفت و مردمش متفرّق شدند ، و حاجى حمزه و [ محمد عليشاهى ] « 1 » وزير به امرا ملحق شدند ؛ و خواجه عماد الدين سراوى كه مستوفى سليمان خان بود ، نزد ملك اشرف آمد و شبى بىسببى نزد امير سيورغان و ياغى باستى رفت و گفت كه « ملك اشرف مردم خود را سلاح پوشانيده و بر سر شما مىآيد . » و به ملك اشرف نيز خبر رسيد كه « از آن طرف بر سر تو مىآيند . » و از طرفين تا صباح بر پشت اسب گذرانيدند . و روز ملك اشرف كس نزد ايشان فرستاد كه « هنوز ولايتى كه ميانهء نزاع باشد به تصرف درنيامده . يا ربّ سبب مخالفت چيست ؟ » ايشان در جواب گفتند كه « عماد الدين سراوى چنين گفت . » و اشرف سوگندان ياد كرد كه از اين معنى خبر ندارم . و ايشان عماد الدين را نزد اشرف فرستادند . فى الحال به قتل آمد . باز اتفاق كرده به تبريز آمدند . و مردم تبريز سيورغان و ياغى باستى را حرمت بيشتر مىداشتند . بر ملك اشرف اين معنى گران بود . به ايشان پيغام فرستاد كه « در شهر بودن خلاف تورهء چنگيز خان است . بدان كوه سهند كه علفخوارهاى خوب دارد رفتن انسب است . » ايشان قبول نموده ، اما در رفتن تعللى مىكردند . اشرف متوهم شده به دامن كوه سهند رفت . شبى امير جلال ، پسر امير قتلغشاه غازانى از تبريز نزد ملك اشرف آمده گفت كه سيورغان و ياغى باستى امشب شبيخون مىآورند . امير اشرف با مردم خود سوار شده تا صباح بر پشت اسب گذرانيد و علفها را آتش زده متوجه تبريز شد . چون نزديك شهر رسيد ، خبر يافت كه ايشان در شب كوچ كرده به طرف خوى رفتهاند . ملك اشرف همچنان در عقب ايشان روان شد تا به ايشان رسيد . « 2 » بعد از جنگ سيورغان و ياغى باستى شكست يافته ملك اشرف ظفر يافت و انوشيروان نامى را از نسل كاويان - كه نوكرش بود - به پادشاهى برداشته « نوشيروان عادل » نام كرد . به گنجه آمد و سيورغان و ياغى باستى كس در ميان انداخته طلب صلح نمودند . اشرف قبول كرد . اما سيورغان پشيمان شده به ديار بكر نزد پسر امير شيخ حسن بزرگ رفت و آنجا به قتل رسيد . « 3 » و ياغى باستى نزديك ملك اشرف آمد و چند روز با هم به تواضع گذرانيده
--> ( 1 ) . تكميل قياسى . در نسخ سه گانه نيست . ( 2 ) . مطلع السعدين ( ص 193 ) : « ملك اشرف همچنان متعاقب ايشان روان شد و ايشان از دامن كوه نخجوان گذشته در معموريه نزول كردند و ملك اشرف همچنان مىرفت تا در صحراى اغتاباد [ ذيل جامع التواريخ ( ص 176 ) : اغياتاو ] به هم رسيده جنگ در پيوستند . » ( 3 ) . ذيل جامع التواريخ : « سورغان را بگرفت و قصد كرد . » مطلع السعدين : « چون مجال يافت خاطر از او جمع ساخت . »